- همیشه چیزی هست که
- نه!
دیگر نیست ...
نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت
15:58 توسط ماندالایز| |
- همیشه چیزی هست که
- نه!
دیگر نیست ...
نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت
15:57 توسط ماندالایز| |
درست هجدهم بهمن ماه دو سال پیش
تو بودی ، من هم
شب بود و خیلی سرد بود
دوتایی مثل آدمای یه لاقبا راه افتادیم توی خیابون ، بارون تازه بند اومده بود و ما بدون حتی یه دونه چتر زپرتی ، چرت و پرت میگفتیم و هر هر و کر کرمون فضای پیاده رو رو پر کرده بود و تقریبا همه نیگامون می کردن و ما حتی به این نیگا کردنا می خندیدیم و راه می رفتیم
یادمه اونقده راه رفتیم تا رسیدیم به پارک پلیس
رفتیم زیر اون درخت گردوی ته پارک ، اون بالای بالا ، برات ماجرای پارک شدن اون باغ اناری قدیمی با اون همه درخت انار و عمارت هرمز خان وفادار ارباب زرتشتی منطقه تهرانپارس و بخشیدن املاکش به بلدیه طهران برای امور عام المنفعه رو تعریف کردم و کلی غصه واسه اون همه درخت اناری که قطع شد تا این پارک و اتوبان کنارش ساخته شه خوردی باز هم دل خوش کردیم و خندیدیم به چیزایی که هنوز هست .
گفتم عکس بگیریم ؟
موبایلمو دادم دس پسری که اون اطراف بود و زیر زیرکی نگات می کرد ، گفتی بذار تو کادر بهتری نیگا کنه ! و عکس شد اون لحظه ،بلوتوث کردم برات و گفتم: برا وقتی که نبودیم غصه ت گرفت از حرفام که گاهی بی اختیار از دهنم میپرید بیرون و تجسم واقعیت می شد ...
نیستی حالا !
نبودی !
و مدام می رسم به این عکس و این لبخند !
موهای سیاهت و انگشتای دست راستت که رو کتفمه ...
راستی چرا دارم این چیزا رو می نویسم ؟ ...
نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت
20:16 توسط ماندالایز| |
